سناریوی 1 : افراد شروع به نقد یکدیگر می کنند که " چرا" فراموش کرده اید؟ "چرا چنین شد؟ " " چرا" ادامه دادیم ؟ " چرا " چک نکردیم؟ ......... سناریوی 2 : افراد به سرعت یکدیگر را نگاه می کنند . بدون هیچ صحبتی یکدیگر در نزدیک ترین مکان اقدام به ایجاد یک کمپینگ کو چک می کنند . یک نفر مامور زدن چادر می شود. و نفر دیگر مامور پر کردن قمقمه هاو دیگری مامور کندن برفها برای ایجاد نوعی جانپناه... پس از نیم ساعت چادر به پا شده و کیسه خوابها در دورن هر چادر آماده است. افراد مشغول گرم کردن سوپ اند تا پس از پایان بوران یه "فتح قله ادامه دهند.....1 هفته بعد از فتح فقله جلسه ای در منزل یکی از کوهنوردان برگذار شده و در آنجا علت شارژ نشدن باطری ها و کار نکردن جی پی اس بررسی می شود و فردی که به تشخیص گروه اهمال کرده به محرومیت از سعود به "سبلان" محکوم می گردد.!
تفاوت این دو سناریو در نوع نگاه به مساله است...در پی سناریوی اول نگرش فلسفی قرار دارد که به دنبال چرایی چیزهاست و نگرش دوم در ابتدا نگرشی " عملیاتیست" و سپس "فلسفی" . نگرش فلسفی به دنبال یافتن چیستی مسائل است ولی نگرش عملی به دنبال رهایی از "بحران " ایجاد شده از مسائل .البته وصد البته این دو نگرش بدون هم ناقص می باشند . یک مثال سیاسی بزنم :
صحبت از کشته شدن یهودیان در جنگ جهانی : به روایت عکسها و اسناد این اتفاق افتاده .حال 6 میلیون یا 2 میلیون و با 100 هزار نفر اثری در اصل ماجرا ندارد . مساله این است که دولتی به صورت "سیستماتیک" عمل "نسل کشی " را انجام داده . حال صحبت از آن در امروز چه اهمیتی دارد ؟ اهمیت آن این است که " دیگر این اتفاق نیافتد" .نگرش عملی ما را وادار به جلوگیری از "تکرار " این بحران می کند و نگرش فلسفی پس از نگرش عملی ما را وادار به شناخت ریشه های این جنایت می گرداند تا باز هم از تکرار آن جلوگیری کند .
به مثال کوهنوردی باز گردیم . در اوج بحران ( در زمان صعود) جستجو در باره چرایی مساله تنها به از دست دادن فرصت زنده ماندن کمک می کند ولی نگرش عملی با استفاده از امکانات موجود به نوعی در پی جبران اشتباه است .. اما در جلسه منزل کوهنورد این نگرش فلسفیست که باعث می شود تا این اتفاق این بار در برنامه "سبلان" انفاق نیافتد و افراد با مکانیسمهای تبیهی جلوی فاجعه ای دوباره را بگیرند.
زندگی عادی نیز مانند این مثالهاست . در ست است در مثال کوهنوردی جان افراد در میان است اما در بطن زندگی هم گاهی اوقات قوام زندگی به کنار نهادن نگرش فلسفی در بطن کار کار منوط است. باید با تلاش و استفاده از تجربیات خود ودیگران به این درک رسید که چه زمانی وقت "نقد " و یافتن "چرایی" مسائل است و چه زمانی وقت سکوت و سعی در "نجات " و حل مقطعی مساله است . این امر به هیچ عنوان " دروغگویی" و یا به اصطلاح " پشت گوش انداختن نیست " بلکه نوعی درک از شرایط و زیستن در بحران می باشد .در زندگی بحرانهای زیادی برای افراد پیش می اید که لزوما چرایی انها درآن زمان مشخص نیست و اساسا فکر به چرایی انها در آن مفطع زمانی کمک به استهلاک بیشتر فکر و روح است بلکه باید با تکنیکهای عملیاتی از بحران عبور کرد و سپس به نقد چرایی بحران پرداخت . گاهی اوقات افراد با فرو خوردن احساسات که کاملا هم به حق و صحیح می باشند سعی در "گریز" و به حد اقل رساندن هزینه بحران اند. ایم به آن معنی نیست که آن فرد "احساسی" در رابطه با بحران ندارد و یا بحران برای او "علی سویه " است .بلکه فرد با فرو خردن احساس سعی در بی اهمیت جلوه دادن بحران ( که خود تکنیکی عملیاتیست برای رد بحران) می کند . نمونه بارز آن مادر بزرگ بنده می باشد . در حالی که یک فرزندش 30 سال است مفقود الاثر است. یک پسرش 20 سال است دچار بیماری ام اس میباشد به تازگی دخترش جلای وطن کرده و به پسر دیگرش در امریکا پیوسته اما با بی اهمیت جلوه دادن این مسائل در ملا عام بار روانی بحران را برای خود کم می کند. درست است که شبها با خدای خود می گرید ناله و شکایت می کند اما جلوی فشار روانی که در برخی موارد بیشترازفشار خود بحران است را میگیرد. این استراتژی عملیاتیست در مواجه با بحران . اینکه مادر بزرگ بنده به چرایی این مصائب فکرکند در این مورد خاص نه کمکی به حل بحران میکند و نه از بار بحران می کاهد بلکه مقاومت خود را در برابر بحران می کاهد و در یک حلقه معیوب فشار را بر خود و اطرافیان خود بیشترو بیشتر می کند.
ما انسانها خواسته یا نا خواسته در گیر بحرانها ی زیادی در زندگی خواهیم بود و در کنار انها لحظات زیبایی را نیز خواهیم داشت . ان گروه کوهنورد پس از گذراندن آن شب سرد فردا صبح نظاره گر زیبایی قله های اطراف بودند و لذتی وافر بردند آنچه باید بیاموزیم مرز بین نگرش فلسفی و عملیاتیست!
نیما
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر